سه شنبه سوم آذر 1388
خدا هست خدا
|
ماه من، غصه چرا؟! آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد! یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست! ماه من، غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم، همه خوشبختی توست! ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است... این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا! و در آن باز کسی می خواند، که خدا هست، خدا هست |
دوشنبه ششم مهر 1388
دلتنگی
مطمینا بعد ار هر غروب و جدایی طلوع و دیداری در راه است. به امید آن روز
چهارشنبه ششم خرداد 1388
سلام به سرنوشت
چند روز دیگه یعنی دهم خردادماه باز هم روز تولدم هست این روز رو به همه کسانی که تولدشون روز دهم هست پیشاپیش تبریک می گم به غیر از این منتظر اتفاقات مهمی هستم و از شما عزیزان خواهش می کنم برای همه و بعدش هم برای من هم دعا کنید.
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
سلام دوستان خوبم. امیدوارم حالتون خوب باشه. امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید و از اون حسابی لذت ببرید.خیلی وقت بود ننوشته بودم. یکم حالم گرفته بود. اما الآن بهترم. این هم داستان جدید. امیدوارم خوشتون بیاد.
دو دوست با پای پیاده از جادهای عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهرهام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند. و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد.. دوستش با تعجب از او پریسد: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک میکنی؟
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
شما هم امتحان کنید. اگه هنوز از کسی ناراحت هستید با نوشتن اون بر روی شنها اون خاطره رو به دست باد بسپرید.
خوش باشید و خرم
راستی نظرتون رو فراموش نکنید.





